
خاطرات یک روز تلخ
ساعت 5 بعداظهر بود از دست سارا اعصابم خرد شده بود اخه فهمیده بودم به جز من
چند تا دوست دیگه هم داشت . ناراحت و غمگین از راه مدرسه به خانه می رفتم که چشمم به
دختری افتاد که گویی او هم احساس مرا دارد .....
با هم اشنا شدیم اسمش مریم بودو خانواده ای نظامی داشت .خانه شان نزدیک مدرسه ما بود
هر روز که می گذشت رابطه مان صمیمی تر میشد .خیلی دوستش داشتم . روزها سرد زمستان
را به عشق او از خانه بیرون میامدم .من سوم دبیرستان بودم و او دوم راهنمایی .
در همین روزهای خوش دوستی ؤ یه روز که به دیدن همدیگه رفته بودیم یه ادم
خشکه مذهب نظامی ما را با همدیگر دید و مانند سنگ بزرگی روی سر ما خراب شد .
دستش به من نرسید اما برای عزیزم دردسر بزرگی درست کردالبته ناگفته نماند تا
چند روزی دنبال من بود اما نتونست که مرا گیر بندازد بعد از این جریان مریم که
خانواده اش حسابی دعواش کرده بودند نسبت به من بی احساسی می کرد
تا اینکه تابستان شوم امد تابستانی که باعث جدایی همیشگی ما شد
در این روزها او به همراه خانواده از اون محله کوچ کردند و مرا با کلی
خاطره تنها گذاشتند از اون تاریخ تا حالا من تنها ترینم و هروز را به یاد او
از محله شان با کلی غم و اندوه می گذرم الان سالهاست که منتظر کسی هستم
که لااقل مثل او بتواند ذره ای از احساسات مرا درک کند این بود راز غمهای این شبگرد
تنها....
