
|
شبگرد تنها شبگرد تنها
| ||
|
نیت کرده بودم از شبگردی و تنهایی دربیام اما انگارناف مرا با تنهایی بریدند قصدداشتم ازدواج کنم گزینه ای هم انتخاب کرده بودم اما با مخالفت خیلی ها مواجه شدم. این شعررا سرودم .... درددل باکه گویم که دلداری نیست؟ غم دل با که گویم که غمخواری نیست؟ مثال تف سربالاست همه داغ و درددل من ازکه باید بنالم بهر که گویم که باز اید سوی من عمری شاد و شادی کنان از کاشتن خویش به وقت برداشت می چینند پروبال من می گویم ازدرد ودردمی گوید از درد خویش متحیرم من دردمندم یا که درد از درد خویش؟ همه درداست همه غم سوزوسودایی من به گمانم بریده اند باچاقوی غم ناف من میدهم تقاص چه را من دراین دنیای غم الود چگونه باید دهد جواب خدا ازین همه دردو غم من؟؟؟؟ [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 21:52 ] [ شبگرد تنها ]
سلام به همه دوستان ومهربانان عزیز انشالله به زودی با خبرای خوب خدمتون میرسم برام دعا کنید چون دارم پادرراهی میگذارم که اصلا انتهایش معلوم نیست و کلی پیچ و خم در راه وجود دارد اقا مسعود عزیز چشم انتظارحضورت هستم سلاله دوست و خواهر کوچکم منتظر تو هم هستم منتظر همه دوستان هستم به امید دیدار [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:26 ] [ شبگرد تنها ]
امروز برای لحظه ای از جواب دادن به سوالی مات و مبهوت ماندکه چه بگوییم اما با واقعییت را گفت. ایا با اینکه خداراقبول داری نماز میخوانی یا نه؟؟؟ برای ثانیه ای تفکر در ذهن که اگر راستش را بگوییم شاید از دستش بدهم و اگر دروغ بگویم با وجدان اگاه خود چکار کنم؟؟؟ بالاخره در جنگ وستیز راست و دروغ راست گفتاری پیروز از میدان بیرون می اید گرچه باختم اما هدف نهایی را بردم و ان ابراز صداقتم بود نه ..من نماز نمیخوانم اما خوشحال نیستم از نخاندنش امیدوارم همانطور که راستی بردروغ پیروز شد من هم بتوانم بر نفس شرکشم پیروز شوم وبرای رضای خود خدا نمازم را بخانم ومیدانم که پیروز از میدان بیرون میاییم این پست را بخاطر عزیزی نوشتم که شاید دیگر اورا نبینم اما به خاطر نکته های ظریفش درمورد نماز سپاسگذارم بیادتم. ل. [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:41 ] [ شبگرد تنها ]
روحم را زنگار گرفته است خدایا مرا رهاکرده ای درحال خود بازم خدایا هرچقدرمیزنمش پوساب، تاکه باز گردد گویادرلایه لایه اش زده ای زنگارخدایا دوست دارم رهاشم از این مبهوتی وحیرانی ولیکن بادل من بیگانه گشته ای جانم خدایا شفیعم راکهسازم تاکه بخشایی دلم را ترسم ازان است شفاعتم نسازند خدایا سرشتم رابناکردی باغربت و غم ولیکن گناه مگردرمن چه دیدی این خلق کردی خدایا .... [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 20:13 ] [ شبگرد تنها ]
ای اجل از پرده برون ای چشم انتظارتم هنوز تنم دگرطاقت هجران ندارد زوجودت مایوسم هنوز درکدامین خرابات درپی مستی و شبگردی هنوز زین ناکجاابدنیم نگهی بردل شیدازده من کن هنوز ازپی دیدارت به روزوشب دعاکنان اشک ریزان شده ام ناامید زدرگهت خداخداکنم هنوز مگرت باماوفانیس توراکهزماگریزان شده ای؟ از چه درسوی تو ایم که کنی اجابت دعایم هنوز؟ مارابه چوب ناامیدی هی هی کنند مردم وقت است که بیایی و دل ماشاد کنی هنوز [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 20:58 ] [ شبگرد تنها ]
کاش می شد که کسی می آمد این دل خسته ی ما را می برد چشم ما را می شست راز لبخند به لب می آموخت کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالی بودند آسمان آبی بود و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید کاش می شد که غم و دلتنگی راه این خانه ی ما گم می کرد و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید و کمی مهربان تر بودیم کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد گل لبخند به مهمانی لب می بردیم بذر امید به دشت دل هم کسی از جنس محبت غزلی را می خواند و به یلدای زمستانی و تنهائی هم یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم کاش می فهمیدیم قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم کاش می دانستیم راز این رود حیات که به سرچشمه نمی گردد باز کاش می شد مزه خوبی را می چشاندیم به کام دلمان کاش ما تجربه ای می کردیم شستن اشک از چشم بردن غم از دل همدلی کردن را کاش می شد که کسی می آمد باور تیره ی ما را می شست و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست اخم بر چهره بسی نازیباست بهترین واژه همان لبخند است که ز لبهای همه دور شده ست کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!! قبل از آنی که کسی سر برسد ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم شاید این قفل به دست خود ما باز شود پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم کاش درباور هر روزه مان جای تردید نمایان می شد و سوالی که چرا سنگ شدیم و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟ کاش می شد که شعار جای خود را به شعوری می داد تا چراغی گردد دست اندیشه مان کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را شبح تار امانت داران کاش پیدا می شد دست گرمی که تکانی بدهد تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان و کسی می آمد و به ما می فهماند از خدا دور شدیم [ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 0:19 ] [ شبگرد تنها ]
پسرک که وضع مالی خوبی نداشتتن حتی برای بردن کتابهایش به مدرسه کیف هم نداشت.کتابهایش را با مقداری کش شلوار به هم میبست و میرفت مدرسه.درست اوایل پاییز بود و باز مدرسه باز شده بود اما او درکنار شادیی که برای مدرسه رفتن داشت غمی بزرگ به خاطر نداشتن لباس مناسب در دلش بود.شلوارپارچه ای از برادر بزرگش که حالا به او کوچک شده بود را پوشید. شلوار داشت در تن پسر گریه میکرد اما چاره چی بود؟طفلی وضع مالی خوبی نداشتن خلاصه شلوار پوشید و رفت مدرسه.در تمام روز پسر فکرش مشغول بود که خدای ناکرده یکی به او کنایه گشادبودن شلوارش را نزند.حالادیگر ساعتمدرسه تمام شده بود و پسر داشت برمیگشت خانه.در بین راه چون ساعت خروج مدرسه پسرها با ساعت ورود دخترها یکی بود دخترها شلوار گشاد پسر را دیدندو کلی اورا به خاطرشلوارمسخره کردند. پسر که چاره ای نداشت برسرعت راه رفتنخود افزود اما شروع به دویدن نکرد .بالاخره رسید به خانه .اما حالا که دیگر در خانه بود کوچکترین ذره ای از غم و اندوه یک روز بد در چهره او نبود او حالا در کنار خانواده اش بود...... این قصه نبود فراز از واقعیت زندگی یک مرد تنها بود که فقط من میشناسمش و خدا [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 22:38 ] [ شبگرد تنها ]
به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم منم مثل تو میدونم تواین خونه نمیمونم یه حرفایی همیشه هست که از دردتوی سینه است مثه رپ خونی شاهین پرازعشق و پراز کینه است پرازناگفته هایی که خیال کردیم یکی دیگه دلش طاقت نمیاره همه حرفامونو میگه همیشه اخرحرفا پراز حرفای ناگفته است همیشه حال ما اینه همیشه دنیا اشفته است [ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 19:27 ] [ شبگرد تنها ]
خدای من بازم دلم گرفته چرا گلم را اینگونه سرشتی تا میخواهم همه حواشیح را فراموش کنم و کمی شادباشم باز برایم اتفاقی جدید رقم میزنی باز دلم رابه سرزمین غصه میبری چیست مگر رازخلقت؟؟؟؟؟؟؟ چیست که هرچه میخواهم خودم رادرگیر مادیات نکنم بازبه بهانه ای مرا درگیر میسازی اگر به خودت نخواهم بگویم که دوست ندارم ........ ای بابا چه دل خوشی داریم ما !!!!!!!!!!!!!!!!!!! داریم باکی دردودل میکنیم ؟؟؟؟؟ خداااااااااااااااااااااااااا خدااااااااااااااااااااااااا [ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 22:34 ] [ شبگرد تنها ]
مینویسم زندگی را مینویسی که مدارا مینویسم یک کویره میفرستی شعردریا باتوازدردی که میگم سینه سوز جون شکاره میگی پشت کینه یخ سرخی خون اناره خط کشید شب درد گفتی روکن به ستاره گفتی رنج این هیاهو مثه صوت یک قطاره من نوشتم که چی خوبه تو نوشتی چاره سازی حالا موندم بنویسم که مساوی یا موازی ترانه قاسم افشار http://topbloger.com/topblog/index.php?page=in&id=5409 امتیاز یادت نره [ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 12:27 ] [ شبگرد تنها ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||